دینا دینا ، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

دینای مامان وبابا

برف بازی ممووووووول مامانی

سلام به دخترک شیرین زبونم که تازگیا مثل ادم بزرگا حرف میزنه و بعضی وقتها حسابی با حرفاش ما رو غافلگیر میکنه..........مثل این جریان............ داشتم با بابا مرتضی در مورد شما حرف میزدم که یهویی با یه لحن خیلی بامزه گفتی واااااا مامان(یه مکث کوچولو) این چه حرفیییییییییه میزنیییییییییییی؟من وبابایی اول وبعد داری بازی میکنی بهت میگم چه بازی میکنی میگی دارم غذا میپزیدم یعنی من عاشق این حرف زدناتم توی این چند روزه که کرج حسابی برف میومد ما کرمان وبندر عباس بودیم وبرفی ندیدیم اما تا رسیدیم دیدیم که چه برفی نشسته دینا عسلی هم گفت بریم برف بازی هر چی گفتم بریم خونه پوتین ودستکش بیارم بعد بریم قبول نکرد این هم برف بازی دینا جونم ...
19 بهمن 1392

دینا عسلی و کارهایش

به دینا میگم چرا وقتی با آنیتا بازی میکنی انقدر با هم دعوا میکنین؟ با یه قیافه جالب و دست تکون دادنهای بامزش میگه چیکار کنیم جنبه نداریم دیگههههه دینا خانم توی اتاقش مشغول بازی کردنه صدام میکنه وبهم میگه مامانی اخه مامانی چقدر به من بستنی میدی من که بستنی نمیخورم خواهش میکنم برای من بستنی نیار من هم کاملا متوجه شدم که دخملی دلش بستنی میخواد ولی با این طرز بیان بعضی وقتا که توی بغل من هست وداره کارتون میبینه یهویی میگه مامان چرا منو قورت دادی من رفتم تو شکمت اخه چراااااا دارم خونه رو جاروبرقی میکشم  بهم میگه مامانی من حوصله ندارم  اسباب بازیامو جمع کنم میشه شما جمع کنی و اتاقمو جارو بکشی اونوقت من به شما جایزه میدمااااا...
14 دی 1392

عکسهای دخترک شیرین من

روز عاشورا دینا عسلی کنار ابجی رها دینا جونم  در عروسی این هم یه عکس خوشجیل از یک دختر نازنین خوشگل قربون اون خندت برم من عسلکم   ...
9 آذر 1392

ماجراهای من دینا جونی

سلام به دخترم نازم مونس مامان  الان شما داری خمیر بازی میکنی منم فرصت پیدا کردم بیام برات بنویسم .  داری خمیر بازی میکنی میای به من میگی این خمیرو کنده کردم میگم یعنی چی؟ با دست خمیرو جدا میکنی میگی کنده کردم تازه متوجه شدم میگم مامان جون این خمیر رو جدا کردی یعنی ازش کندی قربون این حرف زدنت عسلم.        دارم نماز میخونم قران اوردی میگی مامان بیا (اورقان بخون) یا میگی برای من (اودا ) دعا کن  قربون شیرین زبونم برم .    رفتیم پارک ارم با بهار جون سوار کشتی شدن کلی شادی کردن اومده میگه مامان من گیج.(جیغ) زده بودمااااا.    این روزها دینای من علاقه شدیدی به دیدن سی دی الوین و...
19 آبان 1392

ماجراهای این چند وقته دینا عسلی

سلام به عرق بیدمشکم دینا عسلی خودم توی این چند وقت که نبودیم کلی اتفاقات خوب افتاده که همه رو باید تعریف کنم اول عروسی دوست بابایی بود که از همین جا برای خاله زهرا وعمو نصیر ارزوی خوشبختی میکنم و باید بگم که جشنشون خیلی خوب بود وبهمون حسابی خوش گذشت که البته دینا خوشگله حسابی رقصید و ازهمه دلبری میکرد. دوم عروسی دختر عموی بابایی بود که بازهم ارزوی سعادت برای کاملیا جونم دارم .توی این عروسی که دینا خانم با لباس عروسی که پوشیده بود میرقصید کلی دل همه رو برد و همه عاشق کاراش شده بودن   جمعه هفته پیش تصمیم گرفتیم که دینا و بهار (دخترپسر عمه بابایی) رو ببریم باغ وحش وایییییی که چقدر به این دوتا وروجک خوش گذشت...
9 آبان 1392

فقط عکس

بلال خوردن دخملی در پارک قربون اون موهای فرفری وخوشگلت عزیزم دینا جون در حال بررسی لونه مورچه ها بالا خره دخملی به نتیجه رسید چقدر هم ذوق میکرد مورجه هارو میدید  فکر میکرد اگه سنگ جلوشون بداره اونا وایمیستن وجایی نمیرین .... این هم از کیک تولد عسلم که یه جشن خیلی کوچک گرفتیم ایشال سال بعد یه جشن تولذ تووووووپ میگیریم          دینا جونی در حرم حضرت معصومه   این هم خلاقیت دینا جونم که با اسمارتیس گل درست کرده ...
14 مهر 1392