دینای مامان وبابا
دینای مامان وبابا

دینا یه فرشته کوچولو از طرف خدا
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

نويسندگان

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ




سلام دوستان به وبلاگ دخترم دینا خوش اومدید



موضوع :

دوشنبه 6 شهريور 1391 توسط راحله



این روزهای ما

سلام به نازدار مامانی

این روزها شما دوست داری که ما به مناسبتهای مختلف برات کیک تولد بگیریم و شما هم هی شمع ها رو فوت کنی............. وخلاصه اینکه ما هم بدمون نمیاد که با دخملی وخانواه هرچند وقت یک بار ازاین برنامه ها داشته باشیم .

عسل من چند وقتی که کلمه دخترونه وپسرونه رو اینجوری میگه مامان منو ببره مررردسه (مدرسه) دخترگونه که درس بخونم یا وقتی میگم چه اسباب بازی بخرم میگه مامانی پسر گونه نخریاااا دختر گونه بخر ......

این روزها دخملی حسابی تو کارهای خونه تکونی کمکم کرد با این اسپری همه کاره افتاده به جون میز عسلی هی اسپری میزد وهی دستمال میکشد.............. قربون دخمل عزیزم ......هر 5 دقیقه هم میگفت مامانی من خسته شدم یه خوراکی برام بیاراز خود راضی

این هم از شاهکار نفس مامان در رنگ امیزی

 



موضوع :

دوشنبه 19 اسفند 1392 توسط راحله



برف بازی ممووووووول مامانی

سلام به دخترک شیرین زبونم که تازگیا مثل ادم بزرگا حرف میزنه و بعضی وقتها حسابی با حرفاش ما رو غافلگیر میکنه..........مثل این جریان............

داشتم با بابا مرتضی در مورد شما حرف میزدم که یهویی با یه لحن خیلی بامزه گفتی واااااا مامان(یه مکث کوچولو) این چه حرفیییییییییه میزنیییییییییییی؟من وبابایی اولتعجبوبعدخندهخندهخنده

داری بازی میکنی بهت میگم چه بازی میکنی میگی دارم غذا میپزیدم یعنی من عاشق این حرف زدناتمقلب

توی این چند روزه که کرج حسابی برف میومد ما کرمان وبندر عباس بودیم وبرفی ندیدیم اما تا رسیدیم دیدیم که چه برفی نشسته دینا عسلی هم گفت بریم برف بازی هر چی گفتم بریم خونه پوتین ودستکش بیارم بعد بریم قبول نکرد این هم برف بازی دینا جونم



موضوع :

شنبه 19 بهمن 1392 توسط راحله



دینا عسلی و کارهایش

به دینا میگم چرا وقتی با آنیتا بازی میکنی انقدر با هم دعوا میکنین؟ با یه قیافه جالب و دست تکون دادنهای بامزش میگه چیکار کنیم جنبه نداریم دیگهههههتعجب

دینا خانم توی اتاقش مشغول بازی کردنه صدام میکنه وبهم میگه مامانی اخه مامانی چقدر به من بستنی میدی من که بستنی نمیخورم خواهش میکنم برای من بستنی نیار من هم کاملا متوجه شدم که دخملی دلش بستنی میخواد ولی با این طرز بیان متفکر

بعضی وقتا که توی بغل من هست وداره کارتون میبینه یهویی میگه مامان چرا منو قورت دادی من رفتم تو شکمت تعجبسوال اخه چرااااااسوال

دارم خونه رو جاروبرقی میکشم  بهم میگه مامانی من حوصله ندارم  اسباب بازیامو جمع کنم میشه شما جمع کنی و اتاقمو جارو بکشی اونوقت من به شما جایزه میدماااااا نیشخند



موضوع :

شنبه 14 دی 1392 توسط راحله



عکسهای دخترک شیرین من

روز عاشورا دینا عسلی کنار ابجی رها

دینا جونم  در عروسی

این هم یه عکس خوشجیل از یک دختر نازنین خوشگل

قربون اون خندت برم من عسلکم

 



موضوع :

شنبه 9 آذر 1392 توسط راحله



ماجراهای من دینا جونی

سلام به دخترم نازم مونس مامان

 الان شما داری خمیر بازی میکنی منم فرصت پیدا کردم بیام برات بنویسم .

 داری خمیر بازی میکنی میای به من میگی این خمیرو کنده کردم میگم یعنی چی؟ با دست خمیرو جدا میکنی میگی کنده کردم تازه متوجه شدم میگم مامان جون این خمیر رو جدا کردی یعنی ازش کندی قربون این حرف زدنت عسلم.

    06  دارم نماز میخونم قران اوردی میگی مامان بیا (اورقان بخون) یا میگی برای من (اودا ) دعا کن  قربون شیرین زبونم برم .

  06 رفتیم پارک ارم با بهار جون سوار کشتی شدن کلی شادی کردن اومده میگه مامان من گیج.(جیغ) زده بودمااااا.

  06 این روزها دینای من علاقه شدیدی به دیدن سی دی الوین وسنجابها پیدا کرده خیلی  این فیلمو دوست داره تازه بعضی از تیکه ها وحرفهای فیلم یادشه با خودش تکرار میکنه.خیلی تئودرو دوست داره.

  06این روزها دینا عسلی خیلی دوست داره که یک جوجه یا کبوتر داشته باشه همش میگه مامان من یه جوجو کوچولو میخوام .

  06داریم توی پارک راه میریم دونفر داشتن با هم ترکی صحبت میکردن با صدای بلند میگه مامانی اینا چرا خارجی حرف میزنن ؟؟؟

توی کرج جشنواره هفته گردشگری بود ما هم رفتیم کلی برنامه داشتن اونجا تصمیم گرفتیم صورت دینا جونمو نقاش کنیم شد این

 سكرابز بينك خلفيات.. وروو.. فيونكات .. وغيرة بدون تحميل



موضوع :

يکشنبه 19 آبان 1392 توسط راحله



ماجراهای این چند وقته دینا عسلی

سلام به عرق بیدمشکم دینا عسلی خودم

توی این چند وقت که نبودیم کلی اتفاقات خوب افتاده که همه رو باید تعریف کنم اول عروسی دوست بابایی بود که از همین جا برای خاله زهرا وعمو نصیر ارزوی خوشبختی میکنم و باید بگم که جشنشون خیلی خوب بود وبهمون حسابی خوش گذشت که البته دینا خوشگله حسابی رقصید و ازهمه دلبری میکرد.

دوم عروسی دختر عموی بابایی بود که بازهم ارزوی سعادت برای کاملیا جونم دارم .توی این عروسی که دینا خانم با لباس عروسی که پوشیده بود میرقصید کلی دل همه رو برد و همه عاشق کاراش شده بودن

53

53

 

53

جمعه هفته پیش تصمیم گرفتیم که دینا و بهار (دخترپسر عمه بابایی) رو ببریم باغ وحش وایییییی که چقدر به این دوتا وروجک خوش گذشت  

53

53

 

دینا وبهار جون  جلوی قفس روباه ها

53

بعد از این که ناهارو خوردیم واستراحت کردیم گفتیم حالا که این وروجکها بهشون خوش گذشته خوشحالیشونو کامل کنیم ببریمشون قلعه سحرامیز تا کلی انرژی وهیجانشون تخلیه بشه البته به ما هم خوش گذشت کلی توی ماشین بازی خندیدیم کیف کردیم

 

بچه ها سوار کشتی شدن اولش ترس تو چشماشون موج میزد مثل تو عکس ولی شجاعانه تا اخرش نشستن بدون اینکه بیقراری بکنن الهییییییی قربونتون برم من

2217118qykxfour77



موضوع :

پنجشنبه 9 آبان 1392 توسط راحله